صفحه اصلی داستانک
داستانک
اشكالي ندارد كه كسي تو را احمق بداند مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
پنجشنبه ، 20 خرداد 1389 ، 15:41
مردي هر روز در بازار گدايي مي كرد و مردم هم حماقت او را دست مي انداختند.

مردم دو سكه به او نشان مي دادند كه يكي از طلا بود و يكي از نقره.

اما مرد گدا هميشه سكه نقره را انتخاب مي كرد.

اين داستان در تمام منطقه پخش شد.

هر روز گروهي زن و مرد مي آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و مرد گدا هميشه سكه نقره را انتخاب مي كرد.

تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه مرد گدا را آنطور دست مي انداختند ناراحت شد.

در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت:

هر وقت دو سكه به تو نشان دادند سكه طلا را بردار!

گدا پاسخ داد: حق با شماست!

اما اگر سكه طلا را بردارم ديگر مردم به من پول نمي دهند تا ثابت كنند كه من از آنها احمق ترم.

شما نمي دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده ام!!!!

اگر كاري كه مي كني هوشمندانه باشد ، هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند!!!
 
داستانی از یک عشق واقعی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
چهارشنبه ، 8 ارديبهشت 1389 ، 22:45

 

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند.

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»


ادامه مطلب...
 
انشای یک کودک در مورد ازدواج مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
يكشنبه ، 4 بهمن 1388 ، 13:56

نام : كمال
كلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم، تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است،
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید
 
پدر و فرزندان مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
يكشنبه ، 4 بهمن 1388 ، 01:07

پدر و فرزندان

مردی به همراه کودکان خود وارد مترو میشود و بعد از مدت کوتاهی قطار به ایستگاه می رسد مرد به همراه کودکان خود وارد واگنی میشوند بعد از مدت کوتاهی کودکان شروع به بازیو شیطنت می کنند قطار خلوت است و فقط به جز 7یا8 نفر در نزدیکی انها کسی نبود و مردم نیز از شیطنت کودکان لبخند می زدند ولی پدر توجهی به کودکانش نداشت بعد از مدتی شیطنت کودکان باعث ازار دیگران میشود ولی باز هم مسافران با کودکان مدارا می کنند ولی باز هم پدر انها در دنیای دیگری بود مردی که در نزدیکی پدر کودکان نشسته بود حرکات پدر و کودکان او را تحت نظارت داشت و از بی توجهی پدر متعجب
ازار کودکان به حدی رسید که تحمل مسافران تبدیل به غرغر زدن شد و بعد از مدتی دیگر به تذکر شد ولی پدر هیچ عکس العملی نشان نمی داد واین امر باعث شد که مرد کناری پدر قدری ناراحت شود از بی توجهی او نسبت کودکان
پدر حتی تذکری هم به کودکان خود نمی داد

برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید